تبليغاتX
مرگ دقايق
با من بمان

تا برایت

از روزگارم بگویم

هرچند میدانی

 چیزی ندارم که بگویم

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط 0160 

به گذشت زمان فکر میکنم

به ثانیه هایی که

در پی ثانیه دیگر از بین میروند

روزگار

 به خود هم رحم نمیکد

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط 0160  | 

چه خسته است مسافر شب

با کوله بار سنگین خاطره هایش

بر دوش  های نحیفش

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

ثانیه شمار

 دیگر معکوس میشمرد

و بوق های انتظار

اخرین اخطار ها را میزدند

تا انفجار و رهایی

که

 

 

الو ......................................

الو سلام

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط 0160  | 

وقتی امدم که احتیاجم داشت

وقتی رفت که احتیاجش داشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

دوري

پايان عشق نيست

انگار

لطيف ترين غم دنياست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

بد ترين دلتنگي اينه كه:

حظور كسي رو حس كني

اما

 كنارش نباشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

امشب

 چه قریبانه

با خود خلوت کرده ام

اینجایم

اما بی تو

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

از این به بعد میخوام مشکی بنویسم

همونجوریکه یه مدت .........مشکی مینوشت

خیلی دلم براش تنگ شده

کاش الان پیشم بود

کاش... کاش... کش

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط 0160 

خیلی می خواستم یه متنی بنویسم که در خور تو باشه،

با قلمی که گنجایش اسم بزرگت رو داشته باشه!

ولی قلم من لیاقت نوشتن اسمت رو نداره.

قلب کوچیک من همیشه جایگاه خاطرات بزرگ تو خواهد بود!

 

 

عزیزم جشن میلادت مبارک

                                       منو اون سوی جشن دل نذاری...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط 0160 

بهتر از هر کسی تو ظرافت های روح منو کشف کردی،چیزایی که برای خودم کمترین اهمیت 

                     رو داراست یا انقدر پیش پاافتاده است که بهش توجه نکردم.

                     آره،من گذشته رو خیلی دوست دارم و حتما غافلم از اینکه این آینده است که گذشته م رو

                     می سازه و حتی اگه آینده رو ندید بگیرم این حاله که گذشته م رو می سازه.

                     ولی به هر حال فکر می کنم تو یادت رفته که آدمیزاد با خاطراتش زنده است و از بین زمان ها

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

داشتم فراموشت میکردم

ولی باز اون صدات

به همریخت همه دنیامو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

کاش میفهمیدی

هر دوستت دارم که میگویم

به چه معناست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

امشب

بد  ترین شب زندگیم بود

شب اشنایی با تو

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط 0160  | 

حذف شد

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

کدام گوشه ی این خاک گم شده است؟؟؟ نسیم برگ تو را میگویم.
+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

در دلم بود

در دلم بودکه  ادم شوم

ولی

 حیف که

نگذاشتند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

دوستانی که به شنیدن دکلمه علاقه دارن میتونن توی وبلاگ اخرین مــــــــــــرداب دکلمه های قشنگی رو دانلود کنند

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

سلام به همه

از این به بعد میخوام مطالب (شعر های) دفتر خاترات یه دوست رو بزارم تو  وبم

پس لز این به بعد هیچ کدوم از مطالب و یا شعر هایی که میزارم از خودم نیست

طبق معمول نظرات شما دوستان هم تایید نمیشه و برای خودم میمونه

با تشکر

مرگ دقایق

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

دلم شکست

از این همه تنهایی

از این همه بغض

از این همه هق هق

از این همه

(سکوت شب)

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

دوباره

یک نفر

از سایه ها باز خواهد گشت

کسی که لبهایش با

ترانه ای تاریک زخم پر پر میزند

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

دیگررمقی نیست

برای گریه های شبانه ام

یا تو بیا

مرا ارام ساز

یا من میروم

از این خانه ی بارانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

نوازشم کن

 تا ثانیه های بی انتها ....

میخواهم از عشق تو سیراب شوم

در اوج لحظه ی بودن تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط 0160  | 

مرا در موسمی سرد گرفتند

در اینه به نــامــردی گرفتنــد

سحر را من در اغوش تو دیدم

مرا به جرم شب گردی گرفتند

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

انجمن رباتيك و نخبگان استان ايلام هم  فعاليت خودشو رسمآشروع كرد
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط 0160 

دلتنگم

دلتنگ کسی که خود دلتنگ دیگریست

برای دختر یخی

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

امروز بد جور دلم گرفته کاش تو اینجا بودی
+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

سلام

میخواستم این بار هم با یه شعر شروع کنم

ولی هر کاری کردم نتونستم یه شعر بگم که تو اون

از خدا گلگی کنم

ولی اینجوری راحت تر میشه با خدا حرف زد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فقط از خدا میرسم اخه خدایا چرا

همین نه بیشتر

همه میدونمیم که تو جر خوبی بنده هات هیچ چیز دیگه ای نمیخوای

میدونیم اگه کسی میاد یا که میره از روی قانونش بوده این اومدن و رفتن

میدونیم سر وقت میایم و سر وقتشم باید برم نه یک ثانیه پس نه پیش

 

وای با این حال فکر کنم گلگی کردن کار مسخره ای باشه نه؟

خدایا شکرت

راضیم به رضات

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط 0160  | 

دنیا به بطالت ابستن شده

و ظلم را زاییده است

از روح تو به کجا بگریزم؟

و از حضور تو کجا بروم؟

اگر بالهای باد سحر را بگیرم

و در اقصای دریا ساکن شوم

در انجا نیز سنگینی دست تو بر من است

مرا باده ی سرگردانی نوشانده ای

چه مهیب است کارهای تو

چه مهیب است کارهای تو

...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط 0160  | 

2006/7/3

شب... پیاده ای قدم می زد

آشفته .... پریشانی اش را ورق می زد

نفس ... نبود هیچ هوایی برای زیستن

اشک ... بی هیچ بهانه ای برای گریستن

مهتاب خندید و رفت

و من از ناتوانی خویش و دوری تو آشفته ام

ماندنت محال است و نماندنت بی پروا بگویم که نشدنی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط 0160  |